نشست ۱۱۳دفتر پژوهش حزب مشروطه ایران(لیبرال دمکرات) در رابطه با زادروز زنده یاد داریوش همایون

  • پرینت
.

این نشست در رابطه با زادروز زنده یاد داریوش همایون برگزار شد. هموندان حزبی بخشی از خاطرات خود از آقای همایون مطرح کردند.

موبدی: با درود به همه دوستان٬ از آقای دکتر اکمل خواهش میکنم آغاز کننده گفتگوی امروز ما باشند. بفرمایید

دکتر اکمل: درود بر شما آقای موبدی و همچنین به همه دوستان و همرزمان. بنده خیلی خوشحال هستم که توانستم امروز در این جلسه شرکت بکنم. همانطور که اطلاع دارید، دوستی من و آن روانشاد بیش از 62 سال است. یعنی ما در همین زمینه مبارزه با هم آشنا شدیم، البته در 62 سال پیش، بنده محصل دبیرستان بودم و ایشان چند سالی از من بزرگتر. و این آشنایی و دوستی، همانطور که گفتم 62 سال ادامه پیدا کرد، چه در مواقعی که در مبارزه بودیم با هم در موارد سیاسی و یا بعد از آن حتی در دوره تحصیلی در مواضعی از موقعیت های مختلف تحصیلی با همدیگر بودیم و یا در کار اداری. و بعد هم در همین میدان مبارزه در حقیقت. او از این دنیا رفت، از این جهت بنده را تنها گذاشت. برای من از دست دادن یک دوست بسیار عزیز و صمیمی بسیار مشکل بود، هیچوقت خاطرش از من دور نمی شود، هر روز با او هستم در حقیقت، چون شانس این را داشتم که بارها در مدت های طولانی با هم در یک محل زندگی کنیم. بنابراین، همواره به یاد او هستم البته در موارد مختلف با همدیگر تفاهم داشتیم، گهگاه هم می شد که با هم اختلاف سلیقه داشته باشیم و در این اختلاف سلیقه هم کوشش می کردیم که همدیگر را مجاب بکنیم و اگر هم احیاناً نمی شد جمله ای داشت که همیشه می گفت که: « اجازه بدهید که با هم موافقت کنیم که در این مورد با هم توافق نداریم» ولی هیچگاه به این جهت مشکلی برای ما پیش نیامد، همواره و بالاخره با یکدیگر به توافق رسیدیم و چیزی که می توانم الآن در این مرحله بگویم این است که عدم حضور او در جلسات بی نهایت مرا ناراحت می کند و جای خالی او را شدیداً احساس می کنم. انشاءالله که روانش شاد باشد، چند روز قبل تولدش بود و بارها توانسته بودیم که تولد او را با هم جشن بگیریم که حالا دیگر متأسفانه مقدور نیست. دوستان همگی به روحیه و افکار روانشاد همایون آشنا هستند کمابیش. مطلبی را که فکر می کنم بد نباشد در اینجا یادآوری بکنیم، این است که آن روانشاد در افکار و گفتارش همیشه خیلی ثابت قدم بود. اگر مطلبی را می گفت، سعی می کرد اگر به آن اعتقاد داشت به سادگی حاضر نمی شد که از آن مطلب تغییر عقیده بدهد. و ادامه می داد تا اینکه معمولاً موفق می شد و این را کاملاً در مدت طولانی که با او بودم، دیدم و احساس کردم.

فرهی: آقای همایون، برای همه ما، مخصوصاً برای خودم، که وقتی توجه می کردم به رفتار و صحبت هایش و نگاهش به مسائلی که مطرح می شد، می دیدم که هر کدام برای من یک درس بود. من خواستم به خاطره ای اشاره کنم که اتفاقاً مربوط می شود به همین دفتر پژوهش که چطور شد که به ذهن ایشان خطور کرد و دفتر پژوهش شکل گرفت. اگر خاطرتان باشد، در آخن بودیم، یک جوانی بلند شد گفت که شماها خیلی وابسته به آقای همایون هستید و اگر ایشان بمیرد شما چکار می کنید. که البته یادم هست که آه از نهاد حاضرین در سالن بلند شد و حقیقتاً خیلی یکه خوردند. ولی آقای همایون خیلی با خونسردی و لبخند جواب دادند و در همان لحظه به ذهنشان رسید – چون داشتند با آقای رحیمی صحبت می کردند و من هم پیش ایشان بودم – گفتند که بهتر است ما کادرسازی بکنیم و دفتری بنام دفتر پژوهش ایجاد بکنیم که بعدش هم شروع شد و به همت آقای موبدی خیلی هم خوب اداره شد و خیلی استفاده ها بردیم.

موبدی: بار دیگر از آقای دکتر اکمل خواهش می کنم که در این رابطه صحبت بفرمایند.

اکمل: عرض کنم، شاید جالب باشد برای شما که به اولین برخورد ما و چگونگی آشنایی مان اشاره بکنم. من سال های آغازین دبیرستان بودم و در آن زمان وارد حزب پان ایرانیست شدم و داریوش همایون چند سال قبل از من وارد آن حزب شده بود. و در آنجا بود که برای اولین بار با هم آشنا شدیم و من شیفته او و افکار و صحبت هایش شدم همانگونه که بسیاری از دوستان همان احساس را نسبت به او دارند و جداً آن برخورد اولیه موجب شد که یک کششی از طرف من و از طرف او هم همینطور، محبت پیدا کرد و آغاز شد این دوستی و آشنایی در آن سال ها که بعد هم البته از حزب پان ایرانیست رفت و همانطور که می دانید به حزب سومکا رفت و در آنجا به مبارزه اش ادامه داد. ولی این دوستی ما همینطور ادامه پیدا کرد تا اینکه فاجعه انقلاب اتفاق افتاد البته همانطور که می دانید ایشان در زندان بود و از زندان گریخت و خوشبختانه نجات پیدا کرد ولی دیگر من از او اطلاعی نداشتم، یعنی هیچکس نمی دانست که ایشان در کجاست تا اینکه یک روزی در پاریس بودم، در آسانسور با هم برخورد کردیم. خیلی تعجب کردم، می دانستم نجات پیدا کرده، ولی نمی دانست کجاست. معلوم شد یک دو روز قبل به پاریس آمده. من در آن روزها در گروه دیگری مشغول مبارزه با جمهوری اسلامی بودم که گروه «جنبش نجات ایران» بود که در نیس ترتیب داده بودیم. این برخورد برای من خیلی جالب بود و در عین حال خب، چون ما با همدیگر همیشه در مبارزه شرکت داشتیم، بلافاصله به او پیشنهاد کردم که: داریوش، ما داریم الآن این کار را می کنیم و خیلی خوشحالم که تو آمدی و البته بعد از مذاکرات اولیه و معمول که چطور نجات پیدا کردی و آمدی و ... از او خواهش کردم که بیاید در این مبارزه با ما شرکت بکند. البته آن موقع در آن شرایط، به من گفت که من الآن روحیه برای این کار را ندارم، خیلی خسته هستم به من فرصتی بده تا کمی وقت بگذرد و بعد اگر توانستم، حتماً همکاری خواهم کرد. به هر حال، در آن زمان با آن قیافه فرار از ایران، با ریش و پشم و ... که دوستان هم حتماً عکس آنرا دیده اند، با او برخورد کردم و برایم بی نهایت جالب و غیر منتظره بود.

موبدی: آقای دکتر اکمل، پرسشی از شما دارم. گفته می شود شادروان دکتر همایون با آن حزب خیلی فعال نبوده است. از یک نفر شنیده ام که می گفت می آمد٬ نگاهی می کرد و خیلی درگیر مسایل نمی شد. شما لطفا توضیحی بفرمایید.

اکمل: با کمال میل. قبل از تشکیل حزب پان ایرانیست، همانطور که اطلاع دارید، این گروه که عبارت بودند از: آقای پزشکپور، مرحوم دکتر عاملی، آقای دکتر فریور، داریوش همایون، آقای عالیخانی و ... اول یک انجمنی تشکیل داده بودند برای شروع مبارزه. در آن انجمن شادروان داریوش همایون هم شرکت داشت و با این گروه همکاری می کرد. موقعی که حزب تشکیل شد و شروع به فعالیت کرد و آن موقع من به حزب آمدم، داریوش همایون در آن زمان همکاری می کرد ولی در حزب فعال نبود و بلافاصله رفت به حزب سومکا. این عین حقیقت است و داریوش همایون هم در خاطراتش به آن اشاره کرده.

موبدی: آقای همایون در پیشبرد فکر و ایده هایشان همانطور که آقای دکتر اکمل اشاره کردند، بسیار فعال و جدی بود. به آن چه به دست می آمد ، به هیچ وجه قانع نمی شد و همیشه آدم احساس می کرد که هنوز باید برود جلو. آقای تهرانی از دوستان آقای همایون در مورد وی اصطلاح لوکوموتیو را بکار برده که من این نسبت را خیلی می پسندم. چون لوکوموتیو دارای دو ویژگی است، اول اینکه پیش از همه است و دوم اینکه با قدرت دارد بقیه را به دنبال خودش می آورد و در حقیقت نیروی پیش برنده است. مثلا مورد مشخصی که می خواهم اشاره کنم بحث هایی بود که در کنگره هفتم حزب در واشنگتن پیش آمد. دوستان طرف بحث توافق کردند عبارت دمکراسی – لیبرال را در مقدمه منشور بیاوریم. که در واقع نشان اهمیت دادن بیشتر به آن بود و آن را برجسته می کرد. حالا با توجه به اینکه در جلسات دفتر پژوهش چنین بحث هایی را کرده بودیم که این بحث را پیش ببریم در کنگره، خب، نسبت به کمتر از آنچه که نظر آقای همایون و بخشی از هموندان حزب بود رسیدیم. دوستانمان در طرف دیگر نیز همراهی کردند. ولی بهر حال این برای حزب موفقیت نسبی بود. خب واقعاً همه خوشحال بودیم، در آخر آن جلسه با شادی و دوستی مثل همیشه، جلسه را ترک کردیم و بعداً که آمدیم در دفتر پژوهش، من دیدم که آقای همایون با اینکه همه را تشویق می کرد که این حرکت خوبی بود که در مجموع حزب کرده، ولی احساس می کردم که آقای همایون این موفقیت نسبی را کافی نمی داند. و همانطور که دیدیم بعدا با جدیت مساله را دنبال کرد. دومین نکته ای که می خواهم اشاره کنم، مسئله رفتار و نگاه آقای همایون به زنان و خانم ها بود. در سفرهایی که ایشان به تورنتو داشتد، بارها اتفاق افتاد که همسر من یا همسر دوستم، ساک کوچکی را حمل می کردند. حتی در هوای خیلی سرد که هر کسی سعی می کرد به سرعت به اتوموبیل برسد، بارها توجه ما را جلب می کرد یا با صورت اشاره می کرد که ساک را از آنها بگیریم. نکته سومی که میخواهم بگویم، نگاهش به دفتر پژوهش بود. آقای همایون مایل بود که کسان دیگری هم به دفتر پژوهش بیایند و اشکالی در آن نمی دید که خب، ما نتوانستیم یا زیاد ساده نبود این کار٬ ولی مهم برای من نگاهش بود که خیلی باز بود و خیلی مرزهایی که شاید برای خیلی ها وجود دارد برای او وجود نداشت، فکر می کنم میخواست خودی و غیر خودی در دفتر پژوهش را بردارد و از آن عبور کنیم و بحث ها وسیع تر شوند

مفخمی: آقای همایون هر بار که تشریف می آوردند اینجا، همیشه آقای اکمل هم بودند در جلسات. یک بار یک وضعی پیش آمد که آقای همایون از حالت سیاسی گویی خارج شد – در منزل دوستی بودیم- اولاً وقتی ایشان به اینجا می آمدند تمام دگراندیشان و آنشب هم یک دوستی از طیف چپ قدیمی ما را به شام دعوت کرده بود، در آنجا احاطه آقای همایون بر موسیقی غربی کلاسیک را دیدم. صاحبخانه موزیکی گذاشت – که الآن خاطرم نیست از که بود- و آقای همایون چنان در این مورد صحبت کردند و تشبیه کردند و چگونگی نوشته شدن این قطعه را چنان توضیح دادند که من تعجب زده شدم. و واقعاً آنشب خارج از مسائل سیاسی با شنیدن موزیک خوب، شب خوبی را گذراندیم. یادشان بخیر.

نادر زاهدی: من حقیقتاً می توانم این را بگویم که وقتی هموندان صحبت می کنند و خاطراتشان را تعریف می کنند، همینطور یک چیزهایی به یاد می آورم که قبلاً اصلاً راجع به آن فکر نکرده بودم. هر انسانی هر کاری که انجام می دهد، در ذهنش به گونه ای باقی می ماند. حال بعضی ها خاطرات خوش را به یادشان نگه می دارند و بعضی ها خاطرات بد را. من می توانم بگویم در طی این چندین سالی که با آقای همایون افتخار همکاری را داشتم فقط یک خاطره بد دارم که اگر کسی خواست باز آنرا توضیح خواهم داد. ولی بقیه همه خوب بوده. دو مورد در اینجا گفته شد یکی آقای موبدی بود راجع به خانم ها و دیگری آقای مفخمی راجع به موسیقی کلاسیک. من این دو را یکبار برای شما توضیح می دهم. راجع به حقوق زنان، از همان روز اول مشاهده می شد که آقای همایون در برابر حقوق زنان – یعنی من این را می دیدم- خیلی محکم ایستاده و از آن ها دفاع می کند. این را هم بگویم که خیلی ها یعنی بعضی از خانم ها این را دستکم می گرفتند و در جلسات حرف هایی می زدند که حقیقتاً صحیح نبود. آقای همایون تا آنجا پیش می رفت که برای حقوق زنان حتی حاضر بود باصطلاح حکم اعدام را هم قبول کند. و این تیزهوشی که آقای همایون داشت و حواسش همه جا جمع بود به من ثابت شد، چون روزی در منزل مرحوم آقای اسدالله مروتی بودیم و من پشت آقای همایون نشسته بودم و به صحبت های دوستان گوش می دادم. آقای همایون مطرح کردند که بله، حکم اعدام نباید باشد به غیر از یک مورد، اگر به زنی تجاوز شد و اگر به زن ها زور گفته شد. من پشت سر ایشان که بودم، فقط سرم را تکان دادم. و ایشان برگشت به من گفت شما برای چه مخالفید؟ من هر جا را نگاه کردم، نه آینه ای بود، نه پنجره ای بود، نه کسی بود که با چشم و ابرو نشان داده شده باشد، ایشان حتی با باد سر من متوجه شده بود که من با صحبت ایشان مخالف هستم. در هر صورت، تا آنجا پیش رفت که یک همچین امر مهمی را که بعداً راجع به آن حقیقتاً همه جا صحبت کرد و دفاع کرد از آن، زیر پا بگذارد. راجع به موسیقی کلاسیک. یک سفری که ساعت ها طول می کشید و من هم خب، خسته می شدم در حین رانندگی و آقای همایون هم در راه می خوابید و نمی گذاشت رادیو روشن بکنم، یک زمانی رادیو را روشن کردم و در حین پیچاندن رادیو جایی موسیقی کلاسیک پخش می شد. دستشان راگذاشتند روی دست من گفتند بگذار همینجا باشد. گفتم چشم. حالا موسیقی کلاسیک، خیلی ملایم، من هم خسته و تاریک هم شده، رانندگی هم می خواهم بکنم. ایشان گوش داد و برگشتند گفتند که این سمفونی شماره چندِ موتسارت مثلاً. بعد در اجرای سال 97 وین است. من هم در آن ناراحتی ای که برای خودم داشتم چون خسته بودم و داشتم رانندگی می کردم، توی دلم گفتم بله، بله، من که حالیم نیست، شما بگو. بعد وقتی موسیقی تمام شد گوینده رادیو گفت، شما شنونده سمفنونی شماره ... موتسارت بودید که در سال 97 در وین اجرا شده بود. من دیگر نمی دانستم حقیقتاً چکار کنم.

بابک قطبی: قبل از هرچیزی، روح و روان آقای همایون شاد. جایشان بسیار خالی است بخصوص در این ایام. بله، همه ما هر کدام خاطرات خوب و به یادماندنی از شادروان همایون داریم. راجع به خوبی های ایشان هم اگر بخواهیم بگوییم، وقت نشست دفتر پژوهش کفاف نخواهد کرد. اما من می خواستم راجع به روزی صحبت کنم که برای اولین بار جناب همایون را دیدم. جلسه ای بود که در برِمن برگزار می شد و از ایشان دعوت کرده بودیم که به برِمن بیایند. در آن زمان برادر من مسئول شاخه بود. آقای همایون شب قبل آمده بودند و طبق معمول هم آخر هفته بود و جلسه روز یکشنبه برگزار می شد. ایشان روز شنبه عصر وارد شده بودند و در یک هتلی اقامت داشتند و قرار بود که صبح یکشنبه ایشان را از هتل برداریم و به سالن بیاوریم و اعضاء و مهمانان دیگری هم بودند که قرار بودند بیایند. مسئله ای پیش آمد برای برادرم ، چون دانشجو بود و یادم نیست باید می رفت دانشگاه کاری انجام می داد و بر می گشت، به من گفت که من آقای همایون را از هتل بردارم. با اینکه من از برادرم بزرگتر هستم ولی یک واهمه ای مرا گرفته بود چون که برای اولین بار کسی را می دیدم که زمانی در موقعیت خاص سیاسی در مملکت ما قرار داشت. باید ایشان را ببینم و به محل جلسه هم بیاورم. به هر حال به هتل رفتم و ایشان را دیدم و به ایشان خوش آمدگویی گفتم و پوزش خواستم از اینکه برادرم نتوانست بیاید و ایشان با رویی باز با من روبرو شدند و سوار ماشین شدیم و به سمت محل جلسه حرکت کردیم. در طی این مدت کوتاه ایشان متوجه شده بود که من خیلی هیجان زده هستم، دست و پایم را گم کرده ام و نمی دانم چه بگویم، با چنان روی باز و با صمیمیت با من برخورد کردند که این مسیر 20 دقیقه ای را خیلی راحت پشت سر گذاشتم و خیلی سرافراز بودم و خیالم هم راحت که توانستم این مأموریت را بخوبی انجام بدهم. وقتی وارد سالن جلسه شدیم – آقای زاهدی می دانند اینجا سالنی هست که کارهای فرهنگی می کند به نام Ischon که یک نویسنده آلمانی بوده، آقای همایون پرسیدند که سالن کجاست گفتم ویلای ایشون. گفتند ایشون کی هستند، من گفتم ما ایرانی ها ایشون می گوییم ولی نام سالن Ischon است. وقتی وارد سالن شدیم و از پله ها بالا رفتیم، برای اولین بار که دقت می کردم دیدم به دیوار سالن قانون اساسی آلمان را ماده به ماده نوشته و آن ها را قاب کرده و روی دیوار نصب کرده بودند. من مشغول خواندن آن ها بودم که آقای همایون کنار دست من ایستادند و ایشان هم شروع کرد به خواندن. پرسیدم شما آلمانی می توانید بخوانید؟ گفتند دو سه کلمه ای را متوجه می شوم و فکر می کنم که راجع به قانون است. گفتم بله، قانون اساسی آلمان است و همین شد که ده پانزده دقیقه ای راجع به قانون اساسی آلمان که شاید بهتر از هر آلمانی می دانست، صحبت کردند.

بهمن زاهدی: من سه خاطره از آقای همایون می گویم، یک مقدار شخصی است اما خب، جالب است. حدود 2 سال پیش که با خانمم رفته بودیم آمریکا که ازدواج بکنیم، از لاس وگاس رفتیم لوس آنجلس، آقای همایون در خانه آقای پاشایی داشتد قدم می زدند و غرق فکر بودند. مرا دیدند و آمدند جلو و آن قیافه جدی آقای همایون به خنده تبدیل شد و گفتند که آقا شما رفتید ازدواج کردید و مردم در ایران ریختند توی خیابان و شلوغ شده. گفتم اشکالی ندارد آقای همایون، خرجش 240 دلار است. حاضرم دوباره ازدواج کنم که انقلاب بشود. گفتند اگر اینطور باشد حاضرم نصف خرج را خودم بدهم. کلی خندیدیم و بعد با آقای همایون در مورد جریاناتی که در ایران بوجود آمده بود که درست بعد از آن انتخابات بود و مردم به خیابان ها ریخته بودند و در زمانی که هنوز ندا کشته نشده بود صحبت کردیم. خاطره دوم همیشه تلفن هایی بود که به ایشان می کردم. حداقل هفته ای یکبار با ایشان تلفنی صحبت می کردم. هر وقت تلفن می کردم، هیچوقت موفق نشدم با خانم شان سلام و علیک بکنم. تا خودم را معرفی می کردم که بهمن زاهدی هستم، فوری آقای همایون را صدا می کردند. تا اینکه در یکی از این کنفرانس ها، فکر می کنم در کاسل بود، به ایشان گفتم مثل اینکه خانم شما از من بدش می آید، تا من زنگ می زنم، اصلاً نمی گذارد که من احوالپرسی بکنم، گوشی را فوری می دهد به شما. گفت نه، من به خانمم گفته ام که بهمن زاهدی اهل احوالپرسی و تعارف نیست، بعد هم وقت کم دارد. برای همین خیلی سریع تلفن را به من می داد. بعد هم همیشه تعریف می کند، می گوید تنها کسی که با آقای همایون تلگرافی صحبت می کند و بعد از 2 دقیقه صحبت اش تمام می شود برای همین خیلی از شما خوشش می آید. و واقعاً هم بعد از فوت آقای همایون، وقتی با خانم هما زاهدی صحبت می کردم، ایشان هم تأیید کردند که تلفن های من با آقای همایون همیشه تلگرافی بوده و خیلی دوست داشتند که همه با آقای همایون مثل من تلفنی صحبت بکنند. ولی بهترین و جالب ترین در سفری بود که از لوس آنجلس به سانفرانسیسکو داشتیم با آقای نادر زاهدی، در آن جاده بیابانی مابین لوس آنجلس و سانفرانسیسکو. آقای نادر زاهدی برای اولین بار اعتماد کرد و ماشین را داد دست من. من هم نمی دانستم که اتوبان سراسر مستقیم است. حدود 300-400 مایل رانندگی کردیم و به هیچ جا نرسیدیم. نه کوه، نه دشت ... ولی وقتی آقای همایون دید که من خسته شدم گفت برای اینکه ناراحت نشوید، حدود 50 مایل دیگر رانندگی بکنیم، به شهری می رسیم که آنجا خیلی سیب وجود دارد. مربای سیر، کیک سیر، و ... وجود دارد. من فکر کردم آقای همایون شوخی می کند. ولی وقتی رسیدیم از 10 مایلی بوی سیر به مشام می رسید. آقای همایون گفت، نگفتم، رسیدیم. بعد سریع ما را برد به یک کافه تریا، مثل اینکه می شناخت آنجا را. گفت بیاییم اینجا کیک سیر بخوریم. گفتیم چطور؟ گفت این دوستی که ما پیش او می رویم، سیر زیاد می خورد ما اگر خودمان نخوریم، از بوی آن هلاک می شویم. اول با بوی سیر خودمان را آماده بکنیم که آنجا زیاد اذیت نشویم. و واقعاً هم همینطور بود. ایشان هر کاری که می کرد از قبل برنامه ریزی می کرد. که کجا باید برود، با چه شخصی باید تماس بگیرد، اخلاق آن شخص چطوری است، و می توانست با هر شخصی مطابق با شخصیتی که داشت، برخورد دوستانه داشته باشد. فکر می کنم همه دوستان به این پی برده باشند که آقای همایون تحمل خیلی زیاد داشت. به هر حال مدت های زیادی با هم صحبت کردیم که بیشتر جدی بود و چند مسئله ای هم پیش آمد که واقعاً توانستیم بخندیم. و همیشه من آقای همایون را یا در حال خنده می دیدم و یا در تفکر. ولی در عمرم، هیچوقت در این 17 سالی که آقای همایون را می شناختم نه غمگین دیدم و نه گریان. و این خاطره خوبی است که آدم می تواند از شخصی داشته باشد.

موبدی: بسیاری آقای همایون را دارای شناخت و دوراندیشی اش بسیار فراتر از سطح معمول و موجود می شناسند که مسئله درستی است. اما شاید کمتر دانسته شده که، شناخت او در کوتاه مدت و در فاصله خیلی کمی در زمان کوتاهی هم بسیار خوب و بالا بود. در خانه دوستی منتظر آمدن سه نفر بودیم که آقای همایون با آنها آشنایی نداشت، من این سه نفر را می شناختم. یکی از آنها آدمی بود متظاهر و بدنبال کارهای شخصی ش بود که در کوران جنبش مثل خیلی ها قرار گرفته بود. وقتی این سه نفر آمدند، معرفی شدند و نشستند. فرد نامبرده روی همان مبلی نشست که آقای همایون نشسته بود، آن فرد شروع کرد به صحبت کردن و در کمتر از یکدقیقه من دیدم که دکتر همایون مدام خودش را به گوشه مبل می کشد تا از او فاصله بگیرد. مدام کتش را به بدنش می چسباند تا ظاهرا فاصله ش بیشتر شود یا حجم خود را کم کند. به هر حال وقتی ملاقات تمام شد بیرون آمدیم و تنها شدیم از ایشان در مورد آن فرد پرسیدم. گفت آدم توخالی را بسرعت می شود تشخیص داد ولی تشخیص صداقت کمی مشکل است.

اکمل: من فکر می کنم که یادآوری این مطلب بجا باشد و دوستان همه این را تأیید می کنند. مسئله این است که شادروان داریوش همایون بسیار مؤدب و بسیار خوش برخورد بود. در همان برخورد اول، من همیشه شاهد بودم که اثر می گذاشت و افراد را به طرف خودش جلب می کرد. چه از نظر اطلاعاتی که داشت و چه از نظر ادب زیادی که داشت. و این همیشه برای من مطلب جالبی بود. به نظر من مطلب دیگری که هست، ایشان بسیار ناراحت می شد از شوخی ها و جوک هایی که در مورد اقوام معمولاً شایع است و برای گرمی جلسه تعریف می کنند. و همیشه می گفت به هیچ وجه این کار را نکنید و احیاناً خواستید این کار را بکنید نام آن شخص را نبرید بلکه جوک را به صورت دیگری بیان کنید. و این بنظر من بسیار جالب بود. ایشان در مبارزه و تحمل شداید به هیچوجه ناراحت نمی شد. مسلماً آقای نادر زاهدی شاهد این مطلب در سفرهای اروپایی ایشان بوده و من هم چند بار در این سفرهای اروپایی بودم، ولی یک سفری که هیچوقت فراموش نمی کنم و این در آمریکا اتفاق افتاد. ما ۱۸ ساعت متوالی رانندگی کردیم، من و داریوش، باتفاق آقای کلهر، در یک اتوموبیل اسپورت که صندلی پشت بسیار کوچک و تنگ بود و نمی شد نشست، با زحمت از اینجا تا دالاس رفتیم و همه اش نگران بودیم که حالا برای ما هیچ، برای او دشوار بود که این مسافرت طولانی را متحمل بشود. تمام شب را ما رانندگی کردیم ولی با کمال علاقه و روحیه بسیار قوی این سفر را انجام داد و در موارد دیگری هم حتماً دوستان دیگر شاهد بوده اند. موضوع دیگر اینکه بد نیست یادآوری بکنم، جوان بودم و داریوش شروع کرد به نوشتن سرمقاله در روزنامه اطلاعات. این سرمقالات آنچنان جالب بود که من که در سن دبیرستانی بودم، ایشان افکار را جلب کرده بود و همه منتظر بودند که سرمقاله داریوش همایون را که هنوز آنچنان شهرت پیدا نکرده بود بخوانند و این هیچوقت از خاطرم نمی رود. مطلب دیگر، موقعی بود که داریوش به واشنگتن آمد. هنوز سازمان مشروطه خواهان تشکیل نشده بود، من یادم هست که دعوتی در اینجا بعمل آوردیم که در حقیقت شاخه واشنگتن را در اینجا تشکیل بدهیم و بعد از مدتی دومرتبه توانستیم که در اینجا با هم این کار را شروع بکنیم و در سازمان با همدیگر همکاری داشته باشیم.

نادر زاهدی: همین حالا که آقای قطبی توضیح می داد که ایشان اطلاعات شان مثلاً راجع به قانون اساسی آلمان زیاد بود و آقای بهمن زاهدی گفتند که من ایشان را ناراحت ندیدم. از این دو من برای شما یک خاطره تعریف می کنم. در سفرها به هر شهری که می رسیدیم یا در راه بودیم، ایشان توضیح می داد برای من که باصطلاح در این شهر چنین واقعه ای اتفاق افتاده، در سال ... بود، یا فلان شخص برنده جنگ بوده ... یا فلان شاعر در اینجا زندگی کرده، و حقیقت هم داشت. خیلی آموزنده بود و بعد مجبور می شدم بروم این ها را تحقیق بکنم برای اینکه ببینم که آیا حقیقت همین است – نه برای اینکه آقای همایون را چک کرده باشم- بلکه برای خودم هم آن منبع را پیدا کرده باشم که بتوانم به آن استناد بکنم. یکی از جاهایی که خیلی آقای همایون دوست داشت برود ولی متأسفانه وقت نمی کردیم تا اینکه در یک سفری یکی از برنامه های مان منتفی شده بود و من بنظرم رسید که برویم آنجا چون سر راهمان بود، کاخ Sanssouci بود. من قبلاً هم به آقای همایون نگفتم که می خواهیم برویم آنجا. ترسیدم یک وقت راه را پیدا نکنم یا اینکه دیر بشود نتوانیم برویم بعد ناراحت و ناامید بشود از این جریان. ولی وقتی که دیدم داریم نزدیک می شویم برای ایشان توضیح دادم و ایشان شروع کرد به دادن اطلاعات فراوان دربارة der Alte Fritz یا (فردریک کبیر) که این مرد چقدر برای آلمان کار کرده و چه جنگ هایی را پیروز شده، و چیزی که خیلی برایش مهم بود این بود که او چقدر در حین جنگ٬ نامه نوشته. و حتی در حین مریضی ۶ ساعت بر روی یک اسب نشسته و تمرینات جنگی سربازهایش را دیده و همین هم آخرسر باعث می شود که بمیرد. خیلی خوشحال رسیدیم آنجا و پیاده شدیم، عکس هایی هم گرفتیم که بعضی از دوستان شاهد بودند که همایون گفتند که قشنگ ترین عکسی که از ایشان گرفته شده، آن عکسی است که جلوی کاخ Sanssouci است و با دستشان روی پیشانی دارند به دور نگاه می کنند. البته این هیچ جا ثبت نشد که از کی بوده، ولی خب، حالا گذشته. ولی اتفاقی که افتاد در داخل کاخ بود. من در آنجا برای اولین بار آقای همایون را واقعاً ناراحت دیدم. و آن این بود که ما دوری که در کاخ زدیم توضیح داده می شد که اینجا مثلاً می خوابیده، اینجا کار می کرده، یا مثلاً در این اطاق زمستان ها می نشسته و ... خیلی قشنگ بود و تر و تمیز. یکی از خانم های آلمانی که همراه ما آمده بود و داشت گوش می داد به صحبت های راهنما پرسید من در داخل این کاخ کُمد ندیدم. این کمدها را دزدیده اند، خراب شده ؟ آن شخص جواب داد که اینجا کُمدی نبوده. نه ندزدیده اند. خانم پرسید پس لباس هایشان را چکار می کردند؟ آن آقا توضیح داد که لباسی نداشته، این لباسی که به تن داشته، همین یک لباس را داشته. و این لباس برخلاف این چیزی که در این عکس هست، پر از لکه های چرب و خیلی کثیف بوده. آقای همایون انقدر ناراحت شد که یک همچین شخصی چطور می توانسته این قدر کثیف باشد؟! و اصلاً از این فکر نمی توانست بیاید بیرون. نمی توانست قبول بکند که یک همچین شخصی فقط یک دست لباس داشته و آنهم کثیف بوده. آقای بهمن زاهدی از سفرشان در آمریکا گفتند، ولی در آنجا نمی شود زیاد تند رانندگی کرد. ولی در اروپا که رانندگی می کردیم، آقای همایون به من می گفت که آقا رحم به موتور نکن، گاز بده. تنها کسی بود که همیشه تشویق می کرد که تندتر رانندگی بکنم و ترسی از سرعت نداشت. این را هم بگویم که اگر یک وقت خسته می شدند، حقیقتاً تنها چیزی که من دیدیم که باعث رفع خستگی ایشان می شود، تماس گرفتن با همسرشان بود. من دیگر می دانستم، هر موقع می دیدم خسته شده اند، می پرسیدم، منزل تماس گرفتید، نمی خواهید زنگ بزنید؟ کاری می کردم که با منزل تماس بگیرد تا روحیه اش باز بشود. یک چیزی که خیلی مهم بود این بود که ایشان رُک بود و هیچوقت هم صبر نداشت که بگذارد بعداً این کار را بکند. ما در یک سفری که در دانمارک داشتیم، خانمی اصرار داشت که یکی از دوستان ما در سوئد در تهران بوده و ایشان را در فرودگاه دیده و ایشان شخص خطرناکی است و خلاصه باید مواظب باشید. آقای همایون هم همیشه به من می گفت: آقای زاهدی اگر هر جایی که ما می رویم، حتی دو درصد احتمال دارد که خطر داشته باشد، بهتر است که نرویم. این ملاحظه را هم من می کردم که یک همچین اتفاقی نیافتد. و آنجا که راه افتادیم می خواستیم برویم به سوئد، گفت عجب گرفتاری شدیم، ما باید برویم منزل این آقا بخوابیم! چکار بکنیم؟ گفتم آقا کاری ندارد، می رویم به هتل. یک بهانه ای می آوریم می رویم هتل. گفت نه، باید با او حرف زد. خلاصه رسیدم سوئد. آنجا آن زمان ها هم Navigation نداشت کسی. آنجا رسیدیم و زنگ زدیم آن شخص که آمد ما را ببرد، آقای همایون اولین سئوالش این بود که شما کی در ایران بودید؟ گفت من اصلاً ایران نبودم. گفت ولی گفته اند که شما را در ایران دیدند. گفت نه دروغ می گویند. خلاصه آن شخص اجازه خواست گفت اجازه بدهید من یک تماسی بگیرم. گفت اگر می خواهید با ماشین و یا پیاده می رویم جلوی ایستگاه پلیس و در آنجا به شما توضیح می دهم. ما با ماشین دنبال او رفتیم. رفتیم جلوی اداره پلیس پارک کردیم ما را بردند داخل سالنی که تقریباً در گاوصندوق پستی داشت و وارد یک اطاق مان کردند و یواش یواش داشت ترس برمان می داشت. توی یک اطاقی که 4 تا صندلی بیشتر نبود و یک میز و یک تلفن. در آنجا شخصی آمد خودش را معرفی کرد و گفت من مسئول امنیت شهر هستم و ایشان در ایران نبوده و چند ماهی است که ایشان را تحت نظر داریم بلکه ایشان زیر فشار جمهوری اسلامی است و برای همین هم برایش حرف در می آورند. شما هیچ ناراحتی نداشته باشید. من حقیقتاً آنجا دیدم که صراحت چه مزیتی داشت. چون آنجا متوجه شدیم که آن خانم، اولاً دروغ گفته بود، دوماً هیچ شکی به این آقا نبود و ما توانستیم که راحت کارهایمان را انجام بدهیم.

رحیمی: من اولین بار که تحت تأثیر آقای همایون قرار گرفتم، در واقع اولین سئوالی بود که از ایشان کردم و اولین پاسخی بود که از ایشان شنیدم. فکر کنم سال ۲۰۰۰یا ۲۰۰۱ بود با یکی از دوستان بودم که خیلی سلطنت طلب دو آتشه ای بود. با او دوستی داشتم. یک شب باجناقم گفت بهرام، یک آقای همایون نامی آمده به شهر ما و چند نفر از دوستان هم می خواهند بروند به دیدارش. اگر دوست داری بیا. واقعیت این بود که من او را نمی شناختم، آیندگان هم در ایران هیچوقت نخوانده بودم، گفتم باشد. رفتیم آنجا دیدم کلی هم آدم آنجا نشسته بودند و گویا آقای زاهدی بودند و آقای صفرزاده. آقایان داشتند سئوال می کردند راجع به انقلاب و ...من هم گفتم خب، یک سئوالی هم من بکنم. پرسیدم آقای همایون، شما که می فرمایید انقلاب ایران با آن همه نیرویی که بیرون ریخته بودند بایستی می شد و هیچ راه برگشتی هم نبود، این توطئه نیروهای آمریکا و انگلیس و رادیو بی بی سی را چگونه می پندارید؟ ایشان فرمودند: شما یک کشور را نام ببرید که ۲ میلیون نفر در یک شهر بیایند بیرون و آن رژیم سقوط نکند. به هر حال این اتفاق می افتاد و ربطی هم به نیروهای خارجی نداشت. ما باید بیشتر به خودمان نگاه کنیم که خودمان چکار کردیم. دیگر سئوال دیگری نکردم و موضوع گذشت تا چند ماه بعد - من تا بحال چنین پاسخی نگرفته بودم- شروع کردم به بحث هایش گوش کردن و مقالاتش را خواندن. دومین برخوردی که با ایشان داشتم، هنوز هم بحث حزب نبود، در یک جلسه حزبی بود و گویا تازه حزب مشروطه تشکیل شده بود و یک مسئله ای در استکلهم بود و ایشان هم تشریف آورده بودند، باز هم از طریق باجناقم دعوت کردند و ما هم رفتیم آنجا. در مغازه یکی از دوستان بودند آقای همایون و دیدم که مشغول با کامپیوتر هستند. پرسیدم چه شده، گفت مثل اینکه مشکل دارد. پرسیدم می شود من یک نگاهی به آن بکنم؟ پرسیدند بلدید؟ گفتم بله کارم این است. گفت پس با خودتان ببرید. پرسیدم چطور؟ گفتند بله ببرید و درست کنید بعد از طریق دوستان از شما می گیرم. گفتم بسیار خوب. من از این اعتمادی که آقای همایون نسبت به یک فردی که کاملاً غریبه بود و برای بار دوم او را می دید، بسیار متعجب شدم. آقای همایون تنها فردی بود که در برخوردهایی که با او داشتم همیشه احساس می کردم کت و شلوار باید تنم کنم، کراوات بزنم و همیشه خیلی مؤدبانه باید صحبت بکنم. چون این شخص انقدر مؤدب بود با برخوردش، با واژه هایی که بکار می برد، آدم نمی توانست به هیچ شکل دیگری با ایشان برخورد بکند. یعنی اصلاً جا نمی گذاشت برای طرف که بتواند به گونه دیگری صحبت یا برخورد بکند.

قطبی: می خواستم یک خاطره دیگری از آمد و رفت های آقای همایون تعریف کنم، ولی آقای زاهدی به یک نکته ای اشاره کردند و آن اینکه در مورد برخورد مستقیم که ایشان با مسائل داشت .اگر دوستان خاطرشان باشد، آقای زاهدی هم که حتماً بیاد دارند و بودند در آن جلسه برمن، در حزب اختلافاتی بوجود آمد و من ناخواسته وارد یک جریانی شده بودم که سر و ته آن را نمی دانستم ولی الآن می توانم دقیق تر بیان کنم. بعد از کنگره آخن آقای همایون آمدند به برمن. بعداز صرف ناهار و خوش آمد گویی ها و ... ایشان مستقیماً با من با لحن تندی صحبت کردند. مواردی را اشاره کردند که من واقعاً در آن لحظه نمی دانستم چه باید بگویم. به هر حال، من گونه ای مقصر شناخته شده بودم که البته بعد از مکالمات تلفنی مسئله روشن شد که قضیه به این صورت نبوده. ولی این را می خواهم عرض بکنم که این برخورد تند آقای همایون و بعد هم به هر حال با روبوسی با هم خداحافظی کردیم و ایشان رفتند، مرا تا یک هفته ای در شوک انداخته بود. واقعاً حالم بد بود. با وجود اینکه خیلی کم راجع به مسائل حزبی در خانه حرف می زنم، ولی همسر من متوجه روحیه بد من شده بود و پرسید که چه شده؟ به هر حال با همسرم به عنوان دردِ دل راجع به برخورد تند آقای همایون صحبت کردم. کلمه ای که همسرم در مورد آقای همایون گفت- با اینکه فقط یک بار او را دیده بود- گفت که فکر کن پدرت با تو اینگونه صحبت کرده. مسئله برایم حل شد. بعد یکی دو روزی که روی آن فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که نه، آقای همایون حق داشته و من ناخواسته بیش از حد وارد یک جریانی شده بودم و ایشان دیده بودند و متوجه شده بودند. و همانطور که آقای زاهدی گفتند، خیلی صریح و بدون حاشیه روی با من صحبت کردند و توضیح دادند و من دو سه روزی در شوک بسر می بردم، ولی بعد از آن با چند تماس تلفنی که با ایشان داشتم مسئله برایم حل شد. و حالا خوشحالم که باعث ناراحتی ایشان نشدم.

آرین: برای اولین باری که آقای همایون را دیدم، گمان کنم سال ۱۹۹۶ بود. ایشان آمده بودند هامبورگ به منزل پدر و مادرم و آن موقع آقای همایون داشتند پیش زمینه های سازمان مشروطه خواهان را آماده می کردند. من که برگشته بودم هامبورگ به من گفتند که آقای همایون به منزل ما آمده اند و ... من هم بخاطر می آوردم که یک وزیری بود در زمان شاه به نام داریوش همایون – کودک بودم وقتی انقلاب شد ولی این نام را می شناختم. به هر حال، آنجا نشستم و کمی گوش کردم و یادم هست که ۵ یا ۶دقیقه بیشتر نگذشته بود از اینکه دچار یک شوک فکری شده بودم وقتی ایشان را دیدم، چون تا آن هنگام چنین دریافته بودم که کسانی که از جبهه راست سیاسی ایران می آمدند بیشتر افرادی ناخمش پذیر و بیشتر دست اندر پندافندی و پیرو اندیشه های توطئه و ... بودند. و من هنگامی که این شخص را دیدم با این هوش سرشار و اینهمه خمش پذیری در اندیشه، و با توان اندیشه پردازی هنگامی که پرسش نویی هم پرداخته می شود، یک شوکی بر من فرود آورد. و من که در آن زمان بگونه ای از درون – حال آنچه که پدر و مادرم می خواستند- پیمان گذاشته بودم که با کار سیاست ایران کاری نداشته باشم، و همچنین کار اجتماعی ایران، چون در آن زمان هرگونه کاری را در مورد اجتماع ایران بیهوده می پنداشتم و با سنجش و برداشتی که آن زمان از هم میهنانم داشتم، به عنوان کسی که در آلمان بزرگ شده بود، و همین دیدار ۵-۶ دقیقه ای در من یک چرخش ۱۸۰ درجه ای پدید آورد. چون دو روزی در هامبورگ می ماندم ٬ بیشتر فرصت شد تا با ایشان صحبت کنم، در آنجا ایشان متوجه شدند که و چون من درباره زبان شناسی با ایشان صحبت می کردم و می گفتم که در زبان ما مشکل زبان علمی داریم و واژه های عربی بسیار هستند و ساختار دستور زبان فارسی هم صدمه دیده، در شگفت شدم که ایشان به صورت حرفه ای پایاپای با من می آید و متوجه شدم که ایشان سال هاست که به این دشواری ها می اندیشد. برای من خیلی جالب بود که در مورد دو سه واژه همانجا بحث مان داغ شد. یکی از آن واژه ها «منظور» بود به برگردان فارسی و دیگری «نظریه» بود و خلاصه چشم بهم زدیم یک ساعت و نیم گذشت و کم کم پدر و مادرم هم اشاره کردند که زشت است و ... و ایشان هم کارهای دیگر داشتند و رفتند. این نخستین دیدار من بود با ایشان و بعد هم همه اش درگیر کارهای دانشگاهی بودم ولی تماس هایم را با ایشان نگاهداشتم چون نامه و ای – میل هایی از همدیگر در مورد واژه ها داشتیم که تا همین اواخر هم این تماس ها ادامه داشت. آخرین دیداری که با ایشان داشتم در کنگره بود، و ما در رستوران در مورد نیکی پیشنهاد ایشان در مورد Concept صحبت کردیم که «فرایافت» را ایشان پیشنهاد کرده بودند با نهایت تیزهوشی و من در شگفت بودم که ایشان به زبان باستانی رومی آگاهی نداشتند ولی واژه را چنان برگزیده بودند که درست همان برگردان رومی بود.

مکی: بسیار مشکل است برای من که درباره داریوش همایون صحبت بکنم. فکر می کنم که دو مرد در زندگی ام تأثیر گذاشته اند و یکی ایشان بود واقعاً. دیگری پدرم بود. درگذشت او برای من بسیار ملال آور بود و آن صبحی که خبر را شنیدم، فکر می کنم برای دومین بار در زندگی ا م گریستم. در هر صورت فقدان ایشان برایم خیلی سخت است. خاطرات زیادی از او دارم. این آخرین خاطره که از همه بامزه تر است. یک بار ایشان در سوئد تشریف داشتند و افتخار این را داشتم که ایشان را از فرودگاه بیاورم و دوباره به فرودگاه ببرم. خب در این مدت هم خیلی با هم صحبت کردیم ولی ایشان در جلسه ای بودند با دو نفر دیگر– بعضی دوستان هم بودند آنجا و در جریان قضیه هستند- نشسته بودند روی صندلی هایشان. یکی از آن ها بدنبال یافتن صندلی هی اینور و آنور می رفت و دنبال صندلی می گشت. تا اینکه بالاخره جایی را پیدا کرد و نشست در این حین آن مجری گفت:دوست گرامی٬ بالاخره شما پیدا کردید کجا بنشینید؟ دکتر همایون گفتند هنوز ایشان جایش را پیدا نکرده. حضار زدند زیر خنده ولی البته منظور ایشان چیز دیگری بود. ولی ایشان گفت چرا من جایم را پیدا کردم. یعنی حتی گوشه زدن ایشان هم همیشه سیاسی بود. نکته دیگری که خیلی برایم جالب بود، در همان جلسه یک جوانی تازه آمده بود از ایران. آقای همایون پشت تریبون بودند و همه از او سئوال می کردند. ایشان آمد و گفت من سئوالی از آقای همایون ندارم چون مثل او فکر می کنم. حالا حداقل 60 سالی تفاوت سنی با آقای همایون داشت. یعنی می خواهم بگویم که افکار و نوشته های داریوش همایون خیلی به نسل جوان نزدیک بود. ما با مقالات و کتاب هایش زندگی می کنیم.

بهمن زاهدی: دربارة اطلاعاتی که آقای همایون در رابطه با تاریخ داشتند، مرا چندین بار متعجب کرد. ولی رابطه اش با خانم من. آقای همایون با خانم من رابطه خیلی خوبی داشتند. هنوز که هنوز است، خانم من می گوید یادش بخیر. هر وقت می آمدند منزل ما ساعت ها با خانم من صحبت می کردند. یک روز آقای همایون گفت٬ این کراواتی که ما زده ایم، این مالِ کشور شماست ولی شما نمی دانید. و شروع کردند راجع به ناسیونالیسم و ملی گرایی صحبت کردن، و رسیدیم به آنجا که ما با کرواسی ها هم نژاد هستیم و شباهت های تاریخی با هم داریم و درتاریخ می شود این ها را نگاه کرد. ولی چیزی که از همه برایم جالب تر بود، یک روز که آمده بودند به شهر نورنبرگ، نصف روز وقت داشتیم، ایشان گفتند که بلند شوید برویم خیابان کفاش ها. گفتم آقای همایون من خیابان کفاش ها را در نورنبرگ نمی شناسم. برای چه باید برویم آنجا؟ گفت برویم توی راه برایتان توضیح می دهم. ایشان توضیح دادند که در این خیابان کفاش ها تنها یهودی ها حق داشتند در آنجا مغازه داشته باشند. و یهودی ها به این صورت عمل کرده بودند که درهای منزلشان در یک طرف خیابان بود و آن طرف منزل که مغازه بود در خیابان کفاش ها بوده. و ایشان توضیح دادند که تمام ادویه جاتی که از آسیا و اروپای شرقی به طرف اروپای مرکزی و غربی می رفته در نورنبرگ در این خیابان به صورت مخفی رد و بدل می شده و این ثروتی که یهودی ها بدست آورده بودند این کوچه را معروف کرد. وقتی به آن کوچه رسیدیم واقعاً دیدم که این کوچه خیلی وضعیت خرابی دارد. حتی سنگفرش هایش درست نیست. آقای همایون خنده ای کردند و گفتند که اینجا پول رد و بدل می شده، کسی به این فکر که ساختمان زیبا باشد، نبوده. اینجا محل کاسبی بوده. و واقعاً می شود گفت که این اطلاعات عمومی که آقای همایون داشتند، آنچنان زیاد بود که انسان همیشه شگفت زده می شد. هنوز هم که هنوزه – بعضی وقت ها خب، با خانمم انگلیسی صحبت می کردند- بعضی وقت ها خانمم خاطراتی از آقای همایون می گوید و صحبت هایی که آقای همایون در رابطه با تاریخ، اتریش، فرانسه، ایتالیا و کشورهایی که قبلاً در یوگسلاوی بودند و چگونه این مسائل بوجود آمد که این ها از هم جدا شدند، و خانمم همیشه غرق در این تفکر است که این آقای همایون می گوید من که در آن کشور به دنیا آمدم و ناسیونالیست هم هستم، اینهمه اطلاعات از کشورم ندارم و آقای همایون اینهمه اطلاعات دارند. و واقعاً می شود گفت منبع اطلاعات کاملی بودند چه از نظر تاریخ در رابطه با ایران و چه از نظر تاریخ جهان. می توانم بگویم که در خیلی از موارد دوست می داشتم که آقای همایون اینجا باشند و مسائل را حل بکنند با همان آرامش درونی و اصالتی که داشتند. به هر حال روحشان شاد باشد، در کنار ما هستند و همیشه خواهند بود چون هر چه یاد گرفته ایم، از آقای همایون بود. ایشان معلمی بودند که خیلی آگاهی به ما دادند ولی خب، متأسفانه نتوانستیم همه آن آگاهی ها را از ایشان بگیریم و امیدوارم در مقالاتشان بیشتر از این آگاهی ها را جستجو کنیم و یاد بگیریم.

رحیمی: می خواهم بیشتر از خاطراتی تعریف کنم که از آقای همایون چیز یاد گرفتم. آقای همایون در برخورد با دگراندیشان واقعاً استاد بودند. در همین استکهلم یکبار آمده بودند- همان اوایل آشنایی مان هم بود- به همان خانه دوستمان رفتیم، آقای همایون یک جلسه ای داشتند با دگر اندیشان و من از دوستم پرسیدم جریان چیست؟ گفت بله، این شخص، این دگراندیش، حاضر نیست حتی نزدیک خانه ما هم بیاید به این خاطر می ترسد سایه خانه به رویش بخورد و بعداً حرف برایش در بیاورند که او با مشروطه خواهان رابطه ای دارد. روی این اصل آقای همایون با اتومبیل رفتند آنجا و خب ما هم رفتیم چون بعد از آن قرار بود جلسه دیگری باشد. من در آنجا درباره آن دگراندیش به آن شکل چیزی نمی دانستم و از شایسته گی های آقای همایون امطلع نبودم. آقای همایون یک مقدار صحبت کردند، ایشان هم یک مقدار صبحت کرد و من هم آنجا نشسته بودم و گوش می کردم. من خودم چون نفهمیدم جریان چیست، خودم را در بحث کشاندم و خلاصه جواب های قاطع ولی مؤدبانه به آن آقای دگراندیش دادم. آقای همایون هم کوچکترین اشاره ای به من نکرد که شما لطفاً دخالت نکنید و مسئله موضوع دیگری است. به هر حال گذشت، من آن دگر اندیش را دوباره دیدم و تازه به موضوع پی بردم که آقای همایون چقدر صبر و شکیبایی داشتند که کوچکترین صحبتی به من نکردند که آقا شما در اینجور مسائل صحبت نکنید و کار را بدترش نکنید. آقای همایون خیلی با سیاست و زیرکی کامل می دانست که چگونه با این دگراندیشان، این دگراندیشی که حاضر نبود حتی از دم در خانه یک مشروطه خواه رد بشود، با اینحال با این ها می نشست، صحبت می کرد و قانع شان می کرد. واقعاً باعث کلی تغییر و تحول در آن ها می شد. موضوع دیگر، سرعت یادگیری آقای همایون. خب، به هر حال شغلم این است و کارم هم کامپیوتر و اینهاست، با خیلی از جوان ها، کسانی که به دانشگاه می روند و یا جدیداً فارغ التحصیل شدند وقتی با یک برنامه ای مشکل پیدا می کنند ساعت ها باید کلنجار رفت، تا مشکل را حل می کردند. آقای همایون استعداد عجیبی داشتند. هر موقع با مشکلی برخورد می کردند یک قرار تلفنی می گذاشتیم، از پشت تلفن – درست مثل اینکه من پشت کامپیوتر ایشان نشسته باشم- خیلی راحت تند تند کارها را انجام می داد و هیچوقت بیشتر از یک ربع طول نمی کشید که مشکل حل می شد. استعداد عجیبی داشتند توی یادگیری تکنیک جدید که بتوانند آنرا بکار ببرند. اولین شخصی که – تا آنجایی که من یادم هست- موضوع حقوق اقوام را مطرح کردند، خود آقای همایون بودند در کنفرانسی که در لوس آنجلس بود. یعنی قبلاً هیچ صحبتی در این مورد نبود، و ایشان خودشان این صحبت را مطرح کردند و یک تیم هم برای اقوام درست کردند. دوستان گفتند که آقای همایون را ناراحت ندیدند. من دو بار آقای همایون را ناراحت دیدم و هیچوقت یادم نمی رود. یک بار کنفرانسی بود که اسم شادروان هوشنگ وزیری روی آن گذاشتیم و آنجا آقای همایون زمانی که خواست صحبت بکند با دل پر صحبت کرد و حتی صحبت کردن چند ثانیه ای برایش سخت بود. یک بار هم در مورد همان جلساتی بود که قبل از اینکه شادروان صابر فوت بکند آقای همایون بارها به نروژ آمدند و آنجا آدم حس می کرد که آقای همایون چقدر ناراحت هستند وچه قدردانی از هموندان می کنند.

پاشایی: دو مطلب را می خواهم بگویم. یکی آن مطلبی که آقای قطبی فرمودند که در آلمان اتفاق افتاد و برخورد آقای همایون با آقای قطبی٬ لازم است که یک مطلبی را در این مورد توضیح دهم و آن این است که در مورد آن داستان، می دانم که خود آقای همایون هم از برخوردی که کرده بود راضی نبود. وقتی که از جلسه بیرون آمدیم، به من گفت که بابک را بسیار دوست دارم و یادگار قطبی هم هست، ولی اینجا دارد اشتباه می کند و من برخلاف میلم مجبور شدم با او تُند بشوم برای اینکه متوجه اش بکنم که در این مورد دوباره فکر کند. با اینکه خودم مایل نبودم اینگونه حرف بزنم ولی بخاطر اینکه متوجه اش بکنم که دقیق تر درباره این موضوع فکر بکند، مجبور شدم. یکی از مشخصه های آقای همایون، آدم شناسی او بود. یک روز برایم تعریف می کرد می گفت: در جوانی یک نویسنده انگلیسی بود که رمان هایش را اصولاً روی سرگذشت آدم ها می نوشت. کارش این بود که می رفت به ایستگاه های قطار یا اتوبوس و یا محافل عمومی می نشست و رمان اش را بر مبنای شناخت چهره مردم می نوشت. یعنی از روی چهره ها می توانست بگوید که این چه روحیه و چه کاراکتری دارد و همیشه روی این تِم می نوشت. می گفت: من در جوانی کتاب هایش را می خواندم و یواش یواش روی من اثراتی گذاشت که خودم هم همین کار را می کنم. وقتی آدمی را می بینم، فکر می کنم که پشت این قیافه چه روحیه ای و چه کاراکتری و یا رفتار و کرداری وجود دارد و خیلی خیلی در این مورد دقیق بود. یک روز در لوس آنجلس در دفتر با هم نشسته بودیم، آقای همایون داشت روزنامه ورق می زد یک کسی را در روزنامه دید پرسید آقا این کیه؟ گفتم فلانی است. گفت عجب قیافه خبیثی این آدم دارد! من چون خود طرف را می شناختم، دیدم که آقای همایون حق دارد. بعد از یک ماهی آقای همایون رفت سانفراسیسکو، جلسه ای بود، رفت و برگشت و اتفاقاً طرف را در آنجا دیده بود. گفت او را دیدم آنجا، همان بود که به تو گفتم. و واقعاً بدون اینکه طرف را دیده باشد از نزدیک و با او حرف زده باشد، از روی صورت او را شناخته بود. یک بار در خانه ما بود، تلویزیون لوس آنجلسی هم روشن بود، صدا هم نداشت. یکی از گویندگان تلویزیون داشت صحبت می کرد ولی صدایش پایین بود و فقط تصویر او دیده می شد. همینجور که داشت حرف می زد آقای همایون از بالا آمد پایین و نشست، یک نگاهی کرد و گفت آقا اینکه عشق رهبری گرفته او را! پرسیدم چطور؟ می خواهید صدایش را بلند کنم؟ گفت نه، لازم نیست، همینطور که دست هایش را تکان می دهد، نشان می دهد که عشق رهبری او را گرفته. بعد از چند لحظه ای صدای تلویزیون را بلند کردم دیدم بله، با همان لحن دارد سخنرانی می کند که بله، ما ایران را آزاد می کنیم و ... یکی از توانایی های آقای همایون، چهره شناسی و روحیه شناسی بود. و یکی از مشخصات بسیار بسیار خوب آقای همایون، ایستادگی اش بود در پشت دوستان و رفقایش. کسانی را که به عنوان دوست قبول می کرد نه تحت هیچ شرایطی آن ها را رها می کرد و نه تسلیم هوچی گری ها و سفسطه ها می شد. و همیشه می گفت، پشت رفیق٬ آدم باید بایستد. یکی از مشخصات دیگرش به عقیده من، بی اعتنایی اش به تعریف و بدگویی بود. حرفی که معتقد بود درست است، حرفی که می دانست درست است می زد به هر قیمتی که می خواهد باشد. یکی از مشخصات دیگر او بی اعتنایی او به مالِ دنیا بود. شاید در چندین بار من دیدم و شاید آقای زاهدی هم دیده باشند، با هم که سفر می رفتیم، اگر کسی می آمد خودکاری هدیه می کرد یا ساعتی هدیه می کرد می گفت من که به این ها احتیاج ندارم، بدهید به کسی که شاید به آن احتیاج دارد. من همین خودکاری که در جیبم دارم برای تمام عمرم کافی است. هیچ بیشتر از این نمی خواهم. در هر صورت، یادش بخیر و امیدوارم که یاد خوش او همیشه با ما باشد و نوشته هایش هم که هست و معتقدم که نوشته های او می تواند همیشه راهنمای ما در جاهایی که مشکل پیدا می شود باشد

مفخمی: من واقعاً لذت می برم از این خاطراتی که دوستان تعریف می کنند. موضوعی که ندیدم کسی به آن اشاره بکند هنر تندخوانی ایشان بود. من به یاد دارم که مجادله قلمی داشتم با یکی از دگراندیشان – در زمان آن گرفتاری ایران با صدام حسین که اعلیحضرت فقید می گفتند- ایشان عقیده اش این بود که ایشان کُردها را قربانی این مسئله کرد و من مخالف این مسئله بودم. به هر حال در نشریه های ایرانی واشنگتن مطالبی می نوشتیم در یک مهمانی شام، آقای همایون گفتند ببینم چی نوشته ای به او؟ او مجله را گرفت – حالا من 7-8 صفحه ای نوشته بودم- ایشان یک نگاهی از بالا تا پایین کرد اصلاً 6 ثانیه هم نشد، گفتند بله خوب نوشتید. ولی اینجا را خوب نوشتید، اینجا کمی اشکال دارد و ... من تعجب کردم گفتم شاید این را نخوانده. این حالت تعجب را که در من دید گفت خیال کردید من این را نخواندم؟ گفتم والله نمی دانم. بعد گفت این و این و این را نوشتی ... دیدم تمام مطالبی را که نوشته بودم بازگو کرد! بعد گفت من یک هنری دارم – حالا نمی دانم آیا این علم است یا ... – خیلی سریع می خوانم و سرعت خواندن مرا در کسی کم می بینید. حال نمی دانم آیا این علمی است که باید آموخت یا اینکه هنری بود که در او بود. هیچوقت در این مورد دیگر صحبتی با او نکردم.

موبدی: مطلب دیگر که بسیار در دفتر خودمان دیده بودیم، اظهار نظرهایی که ما ها می کردیم و هر کسی دیگر، سعی می کرد هر چقدر هم که نادرست است، یک نکته درستی را بیابد و اگر آن نکته درست وجود داشت، سعی می کرد آنرا برجسته بکند و از آن قسمت شروع کند و سپس به نواقص آن فکر می پرداخت. یعنی شیوه و روش و اعتقادی داشت که مطلب درست را از نادرست تفکیک کند و باضافه اینکه مشوقی هم بشود. تندخوانی را که آقای مخفی به آن اشاره کردند، من هم دیده بودم. در اتومبیل داشتیم می رفتیم برای یک سخنرانی که ایشان قرار بود انجام بدهند، من یکی دو تا از نشریه های هفتگی را گذاشته بودم توی اتومبیل که در راه آن ها را مطالعه بکند تا فضای مطبوعاتی شهر را بداند. دیدم که یک نگاهی به صفحه می اندازد یک کمی مکث می کند و دوباره یک ورقی می زند و بخش نیازمندی ها را تندتر ورق می زند. بعد وقتی به سخنرانی رفتیم، بین صحبت هایش بیکباره دیدم اشاره کرد به شخصی، که در آن نشریه چیزی نوشته بود. به هر حال، من آنجا متوجه شدم که تندخوانی او واقعیت دارد. ایشان توانایی بالایی در طنزگویی داشتند. میتوانستند طنزهای زهرآگینی هم بگویند ولی من ندیدم که به صورت شخصی در نوشته ای از این توانایی استفاده کنند.

اکمل: من گمان می کنم اگر بخواهیم درباره شادروان همایون صحبت بکنیم و خاطرات مان را تعریف بکنیم، شاید روزها طول بکشد. ولی بهتر است که این مسئله یادآوری بشود. آنچه که مسلم است این شخص دارای خصوصیات بسیار عالی اخلاقی بود و معلم خوبی برای همه ما بود و بنده هم از ایشان بی نهایت استفاده کردم و جای او بسیار خالی است. خوشحال هستم که توانستیم این جلسه را تشکیل بدهیم و تا حدی در مورد شادروان همایون صحبت بکنیم. امیدوارم جلسات را بتوانیم تکرار بکنیم و در مواقع دیگر بسیار در مورد این شخصیت از دست رفته صحبت خواهم کرد.

فرهی: شما ها که داشتید تعریف می کردید، حقیقتاً به روایت تصویر جلوی چشمم می آمد چون در برخی از آن ها در جریان بودم. این تندخوانی را که فرمودید، در کنگره آخر در برلین، آقای امیرحسینی یک مطلبی نوشته بود که آقای زاهدی آن را کپی گرفت و گذاشت جلوی آقای همایون و چند نفر دیگر و من هم چون پیش آقای همایون بالا نشسته بودیم بخاطر مسئله انتخابات، یک نسخه اش را هم جلوی من گذاشت. مطلب راجع به آقای همایون بود. دیدم سریع آنرا ورق می زد و من تازه سه چهار خط خوانده بودنم. من با تعجب برگشتم نگاه کردم گفتم این راجع به .... گفت همه اش را خواندم.

نادر زاهدی: راجع به تندخوانی ایشان، من هم می دیدم و بالاخره پرسیدم و ایشان هم برای من یکبار توضیح دادند ولی من نتوانستم آن کار را بکنم. گفتند اگر افراد را نگاه بکنید اگر فارسی بخوانند از راست به چپ می خوانند و اگر لاتین باشد از چپ به راست. من از بالا به پایین می خوانم. و تمام جملات را هم نمی خوانم. من دنبال یک لغات بخصوصی هستم. آن ها را اگر پیدا کردم و مورد توجه ام بود بعد آن جمله را کامل می خوانم.

موبدی: به او که فکر می کنم دشمنی ها٬ ترور شخصیت٬ حسادت ها و بایکوت نظرات وی پیش چشمم می آید. نام کتاب زندگی او « من و روزگارم» برای من معنی خاصی دارد که فکر می کنم برای خودش هم همان بوده است ولی هیچوقت نخواستم از او بپرسم. احساس موجود در این عبارت من را دلتنگ می کند. او در برابر طوفانی از مخالفت ها و دشمنی ها و کح فهمی ها با توان بالایی ایستاد و راه نسل های بعی را هموار کرد و آنچه لازم میدانست نوشت و گفت. در این پیکار٬ خود نیز پیوسته خود دیگری شد ولی هسته ایران دوستی بی شائبه در اندیشه او پابرجا ماند. سه دهه پیش او تنها مانده بود و خیلی ها کار او را پایان یافته میدانستند ولی او با ژرف اندیشی خود آینده را می دید که در جهت اندیشه های او است یا بهتر بگویم اندیشه هایش با آینده است. نقش او در دگرگونی فرهنگ سیاسی از یادها نخواهد رفت